می شنوی باز هم صدای ندبه و ناله می آید. می شنوی باز هم از بقیع نوای محزون زنی می آید. بانویی عزادار با چادری خاکی پیش روی قبرستان نشسته، نوحه می خواند و می گرید ؛ می گرید و می گریاند. این کار هر روز اوست. می گویند نامش فاطمه است.
اما خواست خودش بود که او را فاطمه صدا نزنند. آخر دیگر تاب نگاههای غریبانه ی زینب و بغض های فروخورده حسنین علیهم السلام را زمانیکه نام مادرشان را می شنیدند، نداشت. او افتخار می کرد به کنیزی فاطمه سلام الله علیها و خدمتگزاری فرزندان فاطمه سلام الله علیها.
او را سالهاست که ام البنین می نامند. اما گویی این اسم را هم دوست ندارد. می شنوی، می شنوی چه می خواند؟
تدعونی ویک ام البنین
تذکرینی بلیوث العرین
کانت بنون لی ادعی بهم
و الیوم اصبحت و لا من بنین
مرا پس از این ام البنین مخوانید، زمانی که مرا به این نام میخوانید، دلم آتش میگیرد. زمانی پسرانی داشتم که بخاطر آنها مرا امالبنین می خواندند اما اینک صبح کردم و پسری ندارم.
می گویند چهار پسر داشته: عباس، عبدالله، جعفر و عثمان. عباس پسر بزرگش بود. عباس را می شناسی؟ همان جوان رشید ماه چهره؛ فرزند اسد الله؛ دلاوری که شجاعت را از پدر و ادب را از مادر به ارث برد. اما چه بر سر پسرانش آمد؟
می گویند روزی قاصدی به مدینه آمد تا از کاروان اباعبدالله علیه السلام به مردم خبر دهد.او که در میان جمعیت بود، پرسید: از حسین علیه السلام خبر بده. قاصد او را شناخت و گفت: خدا به تو صبر دهد که عباس تو کشته شد. او دوباره از اباعبدالله علیه السلام پرسید. قاصد خبر شهادت سه فرزند دیگرش را به او داد. اما او دوباره تکرار کرد: از حسین علیه السلام خبر بده. فرزندان من و آن چه در زیر آسمان است، فدای حسین علیه السلام باد. و چون قاصد خبر شهادت امام حسین علیه السلام را به او داد، صیحه ای کشید و گفت: رگ قلبم را گسستی! و سپس صدا به ناله و شیون بلند کرد.
او را از کشته شدن پسرانش خبر دادند و او از حسین می پرسید. آری، او خود را کنیز حسین می دانست و فرزندانش را غلامان حسین پرورد و چنان رسم ادب را به آنان آموخت که گلهای زهرا سلام الله علیها را "برادر" نه که " مولا" خطاب می کردند. او شیربچگانش را برای دفاع از ولایت تربیت کرد و با اهدای فرزندانش و قربانی کردن آن ها در راه آرمان های حسین علیه السلام در راه خداوند جهاد کرد.
می شنوی، بازهم نوحه می خواند:
یا من رای العباس کر علی جماهیر النقد
و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذی لبد
انبئت ان ابنی اصیب براسه مقطوع ید
ویلی علی شبلی امال براسه ضرب العمد
لو کان سیفک فی یدیک لما دنی منه احد
ای کسی که فرزند رشیدم عباس را دیدی که همانند پدرش بر دشمنان تاخت، فرزندان حیدر همه شیران بیشه شجاعتند. شنیده ام عباس، با دست های بریده، با صورت به زمین افتاده. اما پسرم! می دانم که اگر عمود آهنین بر سرت نمی کوفتند و شمشیر در دست می داشتی، هیچ کس یارای نزدیک شدن به تو را نداشت.
|