نجوایی
با محبوبم...

محبوب
من سلام،
ای
محرم اسرارم و ای پشت و پناهم سلام،
من
آشنای دیرینه تو ام، آشنایی که یاد
آشنایش را فراموش کرده، تنها و خسته ، آنقدر به خود پیچیده
و اسیر شده که پرواز را هم فراموش کرده،
حتی
تنفس را، لبخند را، احساس را،... می
دانم، می دانم که خود کردم و خود کرده را هیچ تدبیر
نیست؛
چون
من، ترا داشتم و از تو گریختم، و به غیر تو پناه بردم،
از
تو دور شدم، تو را فراموش کردم و درگیر خودم شدم.
کاش
فقط تو برایم مهم بودی؛
کاش
تمام حسرت زندگی ام فقط حسرت دیدار تو بود؛
کاش
همه همّتم جلب رضایت و خوشنودی تو بود، و کاش نگرانی
ام این بود که نکند لحظه ای از من ناراضی شوی؛
کاش
آنقدر به تو فکر می کردم که جایی برای کسی
در ذهن و قلب من خالی نمی ماند؛
کاش
تنهایی را ، و غربت را احساس نمی کردم، چون ترا
داشتم و وجودم از تو لبریز بود؛
کاش
می فهمیدم که مهم تو هستی، و این دنیا
لحظه ای بیش نیست؛
کاش
می توانستم در لحظه لحظه هایم احساست کنم، نگاهت کنم، به تو
فکر کنم، و ای کاش و ای کاش....
این
آرزوی من است، دوست دارم اینگونه باشم، و می دانم
نیستم.
آری،
من همان گنهکار بی حیایی هستم که وقتی
لطفم کردی ندیدم، وقتی نوازشم کردی نفهمیدم؛
اما
وقتی از روی حکمت الهی آنچه خواستم را ندادی،
روی ترش کردم، اخم کردم، کفر گفتم، و از همه چیز نا امید
شدم، به تو پشت کردم و ادب را به دور انداختم.
می
دانم، می دانم که شاید هیچ مدعی محبتی به
بدی من نداشته باشی؛
اما
یک چیز راهم خوب می دانم، که تو را دوست دارم،
و
نیز خوب می دانم، که این محبت هم لطف و هدیه
توست، و گرنه من که همیشه غرق خودم بودم و در گردباد نفسم اسیر
و مبتلا!
تو
خود مرا با محبّتت آشنا کردی،
من
کجا ترا می شناختم؟!
این
قلب ناپاک من کجا و گوهر نایاب محبّت تو کجا؟!
تو
مرا به سمت خودت کشاندی،
تو
به من فهماندی که پدرم هستی، مادرم هستی، هستی
ام هستی،...
مهربانی
ات، دلسوزی ات، عطوفتت، حمایتت را در سختی هایم
چشیده ام،
قسم
می خورم ناب ترین لحظه هایم توبودی، توهستی.
کاش
باز هم تجربه کنم حلاوت درک حضورت را در لحظه هایم.
این
تو بودی که مرا دوست داشتی و دوست داشتنت را به قلب من
املاء کردی،
می
دانم که لیاقتت را ندارم، لیاقت محبّتت را هم ندارم، و از
اول هم نداشتم، پس باز هم به همان لطفی که در ابتدای کار
داشتی، قسمت می دهم این بار هم مرا دریابی.
مرا
آزاد کنی از قفسی که برای خود ساخته ام، و دوباره
پرواز را به من بیاموزی،
که
رها شوم و رهاکنم بندهارا و زمین را،
می
دانم که می توانی، می توانی عوضم کنی،
مرا
آنگونه کن که خودت می پسندی، که فقط برای توباشم،
برای تو بیاندیشم،
گاهی
خواستم آنی شوم که تو می خواهی، امانشد، باز هم
خواستم، بازهم نشد،
می
دانستم چه می خواهی، اما نفسم از درون زبانه کشیده و
فکر زیبای خوب بودن برای تورا به آتش می کشید.
مولایم،
من ضعیفم، ضعیف و نا توان،
من
بدون مدد تو قدرت تسلط برنفسم را ندارم!
فقط
و فقط اگر مدد ولطف تو شامل حالم شود و نگاهت به قلبم افتد شاید.....،
شاید که نه!،
حتما عوض خواهم شد.
این
سر شرمنده من که به زیر انداخته ام منتظر نوازش پرمهر دست پدری
توست ...
و
این قلب سیاه و شکسته من، منتظر خنکای نگاهت می
باشد، به من نظر کن، نگاهم کن، روشنم کن،
مولای
من، قلبم را آرام کن، روحم را سیراب کن، صدایم را بشنو و
صدایم کن، دستنانم را ببین که لرزان به سمت توست...
نگاهم
را ببین که شرمنده تو را می جوید، و چشمانم که گاهی
نگاه را از تو می دزدد، به زمین خیره می شود و
شرم می کند، و اشکم را که در چشمم حلقه زده، و از گونه هایم
سرازیر می شود.
حالا
این دستان لرزان مرا دریاب....
مرا
پناه بده ....
و
برای همیشه برای خودت کنار بگذار، من خسته شدم از
خودم!
می
خواهم دیگرخودم نباشم، برای تو باشم،
تو
امیر عالمی، خوب مگر امیر کنیز سیاه
ندارد؟
من
اگرچه روسیاهم، اما همواره تو را مولا و خود را کنیز تو می
دانسته و می دانم.
پس
پدری کن، سروی کن، و مرا پناه بده، روسفیدم کن و پیش
خودت تا ابد نگهم دار،
وبا
حلاوت انتظارت کام وجودم را شیرین کن.
خدا
کند که بیاید روزی، که این چشمان پرگناه، من
لیاقت پیدا کند نگاه زیبای تو را ببیند،
و نور چهره نورانی ات از دریچه چشمانم به قلبم بتابد، و
تصویر صورتت را در قلبم حک کند.
اللّهمّ
عجّل لولیک الفرج
|